+ - x
 » از همین شاعر
1 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
2 ترسم که از این رابطه، یک بار دلت بد شده باشد
3 ما جهان را سر یک بوتل کنیاک زدیم
4 زمانه کج روشان را به بر نکشید
5 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
6 قیامت می شود روزی که از من رو بگردانی
7 خط می زنم به هر چه که از تو نشانی است
8 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
9 حرفی میان ما شد و اما به دل نگیر
10 یک چهرۀ جدید... و حالا به زیر خاک

 » بیشتر بخوانید...
 ز دست کوته خود زیر بارم
 پلان ها و فلان ها
 پروانه شد در آتش گفتا که همچنین کن
 ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
 شد جادوی حرام و حق از جادوی بری
 مرد مسلمان
 من از اقلیم بالایم سر عالم نمی دارم
 خوشدلم از یار همچنانک تو دیدی
 درخت
 لبخند در سکوت تو در بند می شود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
احمق که هیچ گاه سرت حق نداشته
دردی که ذره ذره مرا خورد تا به حال
در خاطرش زمین معلق نداشته
ازما به نزد دوست سلامی ببر بگو
دنیا به جز- تنفس خندق- نداشته
دیوانه ها مظاهره کردند، بازهم
بازارقلب غم زده رونق نداشته
بنویس پای عکس رفیقت، درشت تر
مردی که زنده گی موفق نداشته
خود را به سنگ و چوب زدیم ازقضا جهان
پاسخ برای مسأله مطلق نداشته
برسنگ گور عاشق خود بند بسته کن
مریم، به این زیارت بیرق نداشته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *