+ - x
 » از همین شاعر
1 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
2 دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت
3 شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد
4 بعدِ ما هم روز است و روزگاری، می رسد
5 بگذر از من که دلی خسته و پر غم دارم
6 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
7 زنده گی به بعضی ها رنگ و بوی شب دارد
8 حرفی میان ما شد و اما به دل نگیر
9 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد
10 ما جهان را سر یک بوتل کنیاک زدیم

 » بیشتر بخوانید...
 اندر میان جمع چه جان است آن یکی
 وصال او ز عمر جاودان به
 چرا منکر شدی ای میر کوران
 به گوش من صدای زنگ عشق است
 بدار دست ز ریشم که باده ای خوردم
 خوشا چشمی که او از ديدۀ دل ديده بان دارد
 چادر فیروزه ای هر باربر سر کن بهار
 شاعر به مرگ عاطفه ماتم گرفته است
 عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید
 گستاخ مکن تو ناکسان را

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

در تو دو چشم وحشی، یک چهره ی اناری
در من دلی که پرشد از آه و بی قراری
آیینه را به مشتم طوری زدم که دیگر
درمن ترک ترک شد تصویر مرد جاری
زیرپلی نشستم تا کس مرا نبیند
آمد سگی کنارم، پرسید گریه داری؟
غمگین نباش، مجنون! رسم جهان بدل شد
لیلی بمان بگوید دیوانه ی فراری!
یک شاخه گل برایت سوغات خواهم آورد
آن هم اگر نمردم از دست انتحاری
مادر کلان پیرم روزی نصیحتم کرد
بنویس روی سنگی این را به یادگاری
تقصیر آدمی زاد از سعی باطلش بود
« ورنه خلاصه می شد دنیا به عشق و یاری»


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

کریمه شبرنگ:

درودبرشماکاوه عزیز هیچ غزل رابه اندازه ی غزل هایت دوست ندارم بدون تعارف،انگاردردمن وشمایکسان است.بهروز باشید...




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *