+ - x
 » از همین شاعر
1 مرد مجسمه
2 راز
3 شعر ناتمام
4 تردید
5 بر سرمای درون
6 سفر
7 بارون
8 مرغ باران
9 برخاستن
10 کبود

 » بیشتر بخوانید...
 آن کس که ز تو نشان ندارد
 ای كاش كه خدا دمِ در می گذاشت ام!
 تو را از آب می گیرم تو را از بین ماهی ها
 اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی
 در حلقهٔ عشاق به ناگه خبر افتاد
 تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت
 زهی می کاندر آن دستست هیهات
 آفتابا بار دیگر خانه را پرنور کن
 شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش
 مرا چون تا قیامت یار اینست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از دریچه
با دلِ خسته، لبِ بسته، نگاهِ سرد
می کنم از چشمِ خواب آلوده ی خود
صبحدم
بیرون
نگاهی:


در مه آلوده هوای خیسِ غم آور
پاره پاره رشته های نقره در تسبیحِ گوهر...
در اجاقِ باد، آن افسرده دل آذر
کاندک اندک برگ های بیشه های سبز را بی شعله می سوزد...

من در این جا مانده ام خاموش
بر جا ایستاده
سرد



جاده خالی
زیرِ باران!

۱۳۲۸


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *