+ - x
 » از همین شاعر
1 پریا
2 ماهی
3 پیوند
4 بارون
5 دیوارها
6 شبانه
7 سفر
8 شعر گمشده
9 گل کو
10 سرود ابراهیم در آتش

 » بیشتر بخوانید...
 از آمدن بهار و از رفتن دی
 به حیلت تو خواهی که در را ببندی
 عاشقی بر من پریشانت کنم
 چون همه عشق روی تست جمله رضای نفس ما
 به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا
 بگشای لب شیرین بازار شکر بشکن
 بوی باغ و گلستان آید همی
 این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام
 هله ای شاه مپیچان سر و دستار مرو
 صدای مرا می شنوی؟

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۱

شما که عشقِتان زندگی ست
شما که خشمِتان مرگ است،



شما که تابانده اید در یأسِ آسمان ها
امیدِ ستارگان را



شما که به وجود آورده اید سالیان را
قرون را



و مردانی زاده اید که نوشته اند بر چوبه ی دارها
یادگارها
و تاریخِ بزرگِ آینده را با امید
در بطنِ کوچکِ خود پرورده اید



و شما که پرورده اید فتح را
در زهدانِ شکست،



شما که عشقِتان زندگی ست
شما که خشمِتان مرگ ست!







شما که برقِ ستاره ی عشقید
در ظلمتِ بی حرارتِ قلب ها
شما که سوزانده اید جرقه ی بوسه را
بر خاکسترِ تشنه ی لب ها
و به ما آموخته اید تحمل و قدرت را در شکنجه ها
و در تعب ها



و پاهای آبله گون
با کفش های گران
در جُستجوی عشقِ شما می کند عبور
بر راه های دور



و در اندیشه ی شماست
مردی که زورق اش را می راند
بر آبِ دوردست



شما که عشقِتان زندگی ست
شما که خشمِتان مرگ است!







شما که زیبایید تا مردان
زیبایی را بستایند



و هر مرد که به راهی می شتابد
جادوییِ نوشخندی از شماست



و هر مرد در آزادگیِ خویش
به زنجیرِ زرینِ عشقی ست پای بست



شما که عشقِتان زندگی ست
شما که خشمِتان مرگ است!







شما که روحِ زندگی هستید
و زندگی بی شما اجاقی ست خاموش،



شما که نغمه یِ آغوشِ روحِتان
در گوشِ جانِ مرد فرح زاست،



شما که در سفرِ پُرهراسِ زندگی، مردان را
در آغوشِ خویش آرامش بخشیده اید
و شما را پرستیده است هر مردِ خودپرست،



عشقِتان را به ما دهید
شما که عشقِتان زندگی ست!
و خشمِتان را به دشمنانِ ما
شما که خشمِتان مرگ است!



۱۳ تیر ۱۳۳۰


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *