+ - x
 » از همین شاعر
1 شبانه
2 حرف آخر
3 طرح
4 سرود ابراهیم در آتش
5 انتظار
6 ساعت اعدام
7 مه
8 بیمار
9 شبانه
10 پریا

 » بیشتر بخوانید...
 ماهی
 خوشدلم از یار همچنانک تو دیدی
 تو را در دلبری دستی تمامست
 دهانم را هرکه بوسیده است، از قدمت نام تو حیرت کرده است
 اگر درآید ناگه صنم زهی اقبال
 گاهی بر جنازۀ دختر جوانی می گریم
 این چنین پابند جان میدان کیست
 پیش از تو
 منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
 بُد دوش بی تو تیره شب و روشنی نداشت

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۴

بر شانه یِ من کبوتری ست که از دهانِ تو آب می خورد
بر شانه یِ من کبوتری ست که گلوی مرا تازه می کند.
بر شانه یِ من کبوتری ست باوقار و خوب
که با من از روشنی سخن می گوید
و از انسان که رب النوعِ همه خداهاست.

من با انسان در ابدیتی پُرستاره گام می زنم.



در ظلمت حقیقتی جنبشی کرد
در کوچه مردی بر خاک افتاد
در خانه زنی گریست
در گاهواره کودکی لبخندی زد.

آدم ها هم تلاشِ حقیقت ند
آدم ها همزادِ ابدیت ند
من با ابدیت بیگانه نیستم.



زندگی از زیرِ سنگ چینِ دیوارهای زندانِ بدی سرود می خواند
در چشمِ عروسک های مسخ، شب چراغِ گرایشی تابنده است
شهرِ من رقصِ کوچه هایش را بازمی یابد.

هیچ کجا هیچ زمان فریادِ زندگی بی جواب نمانده است.
به صداهای دور گوش می دهم از دور به صدای من گوش می دهند
من زنده ام
فریادِ من بی جواب نیست، قلبِ خوبِ تو جوابِ فریادِ من است.



مرغِ صداطلاییِ من در شاخ و برگِ خانه ی توست
نازنین! جامه ی خوبت را بپوش
عشق، ما را دوست می دارد
من با تو رؤیایم را در بیداری دنبال می گیرم
من شعر را از حقیقتِ پیشانیِ تو درمی یابم

با من از روشنی حرف می زنی و از انسان که خویشاوندِ همه خداهاست

با تو من دیگر در سحرِ رؤیاهایم تنها نیستم.



۱۳۳۴


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

حمزه:

عالی بود.




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *