+ - x
 » از همین شاعر
1 غریبانه
2 انتظار
3 شبانه
4 بهار خاموش
5 حرف آخر
6 غبار
7 محاق
8 رنج دیگر
9 برخاستن
10 احساس

 » بیشتر بخوانید...
 روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
 تا نقش تو در سینه ما خانه نشین شد
 می واژه
 در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود
 گفت کسی خواجه سنایی بمرد
 امروز روز شادی و امسال سال لاغ
 مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
 چون زخمه رجا را بر تار می کشانی
 شدم از بسکه سخنور سخن از يادم رفت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شب که جوی نقره ی مهتاب
بیکرانِ دشت را دریاچه می سازد،
من شراعِ زورقِ اندیشه ام را می گشایم در مسیرِ باد



شب که آوایی نمی آید
از درونِ خامُشِ نیزارهایِ آبگیرِ ژرف،
من امیدِ روشنم را همچو تیغِ آفتابی می سرایم شاد.







شب که می خواند کسی نومید
من ز راهِ دور دارم چشم
با لبِ سوزانِ خورشیدی که بامِ خانه ی همسایه ام را گرم می بوسد



شب که می ماسد غمی در باغ
من ز راهِ گوش می پایم
سُرفه هایِ مرگ را در ناله ی زنجیرِ دستانم که می پوسد.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *