+ - x
 » از همین شاعر
1 شبانه
2 لعنت
3 غزل آخرین انزوا
4 صبر تلخ
5 شعر ناتمام
6 از اینگونه مردن...
7 سمفونی تاریک
8 شبانه
9 سرود مردی که تنها راه می رود
10 غزلی در نتوانستن

 » بیشتر بخوانید...
 همسایه
 در فروبند که ما عاشق این انجمنیم
 شبانه
 نبود چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو
 در انتظار تو
 صبح ازل شب ابد نيست بجز دو شهپرم
 صبر با عشق بس نمی آید
 ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی
 عاشقان را گر چه در باطن جهانی دیگرست
 فدیتتک یا ستی الناسیه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست



اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.







قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...



من دردِ مشترکم
مرا فریاد کن.







درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم



نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستانِ من آشناست.



در خلوتِ روشن با تو گریسته ام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاریک با تو خوانده ام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردگانِ این سال
عاشق ترینِ زندگان بوده اند.







دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می گویم
به سانِ ابر که با توفان
به سانِ علف که با صحرا
به سانِ باران که با دریا
به سانِ پرنده که با بهار
به سانِ درخت که با جنگل سخن می گوید



زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.



۱۳۳۴


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *