+ - x
 » از همین شاعر
1 دمی با حافظ
2 تصویر آرزوها
3 مادر
4 ترا در خویش می بینم
5 هودج معنی
6 بز همسایه ی ما
7 خمخانه ی عشرت
8 تاریخ، آدمهای برفی، انتظار
9 آیت غرور
10 رنگه هویت خود باخته اند

 » بیشتر بخوانید...
 چو عشق آمد که جان با من سپاری
 حرف ناگفته گفتنی دارد
 اگر تو مست شرابی چرا حشر نکنی
 هرچ گویی از بهانه لا نسلم لا نسلم
 هر یک چندی یکی برآید که منم
 تاریخ تلخ
 هان ای طبیب عاشقان دستی فروکش بر برم
 حرفی میان ما شد و اما به دل نگیر
 خراسان
 قماش و نقره و لعل و گهر چیست؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ششجهت نقش ترا میبینم

فطرتم را نگة تو استاد

کاروان خرد و اندیشه

داده ام در رة عشقت برباد

ریشه های کهن نخل امید

میکشند از ستم تو فریاد

یا برانم زخویش یاکه بخوان

ورنه اندیشه کی شود آزاد

هر زمان آرزوست آواره

درخم کوچه های عشق آباد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *