+ - x
 » از همین شاعر
1 رنگه هویت خود باخته اند
2 بوزینه و انسان
3 بهار
4 تصویر آرزوها
5 کیستم من
6 تحفه ی عید
7 بانگ آشنایی
8 توسن سرشت
9 گلدان
10 تاریخ، آدمهای برفی، انتظار

 » بیشتر بخوانید...
 پرده دل می زند زهره هم از بامداد
 ای ناطق الهی و ای دیده حقایق
 دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
 دل را ز من بپوشی یعنی که من ندانم
 ای آنک تو خواب ما ببستی
 بیایید بیایید به گلزار بگردیم
 چنین می زن دو دستک تا سحرگاه
 توکلت علی الله می روم يار
 آن­روز به ­من دیدی و خالی شده بودم
 کاندید شو! کاندید شو! آدم حسابت می کنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سر براورد از گریبان صفا چهر حیات

تا ترا در خلوت رویای دیرین یافتم

لحظه ها آمیخت با پیرایه ی شهر بهار

آرزوها ریشه زد بشگفت برگ آورد و بار

طرح نو پرتو فشان شد در حریم باورم

بادة الفت فرو بنشاند عطش ساغرم

از تو در بزم خیالم جلوه گر نور امید

شهرفرداها فروزان از تو چون صبح سپید

ناز اقبال عاقبت خمیازة عزلت شكست

رشتة تنهایی موهوم را از هم گسست

هرزمانت عید و هر عیدت مبارك تاكه هست

درخط هستی رقم نامت چه در بالا چه پست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *