+ - x
 » از همین شاعر
1 آیینه بمان پیش رخت، رنگ بینداز
2 شبی که چشم تو با چشم من مقابل بود
3 روزگارت غرق دلتنگی و ناچاری شده
4 یادش بخیر! خاطر آن کس که داغ داشت
5 یک زوزه ی وحشتناک از حنجره آورده
6 وقتی خدا بهشت مرا آفریده بود
7 اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
8 از گپ که بگذریم سرم چون کدو شده
9 دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت
10 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد

 » بیشتر بخوانید...
 علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتش
 ز دل نقش جمالت در نشی یار
 ای ديده خورشيد يقين ميتابد از جای دگر
 ای حیله هات شیرین تا کی مرا فریبی
 کفن در زندگی در سر کشيدن کار رندانست
 بازم صنما چه می فریبی
 بازآی
 بر آنم کز دل و دیده شوم بیزار یک باره
 ز دام چند بپرسی و دانه را چه شدست
 گر وسوسه ره دهی به گوشی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

روزگارت غرق دلتنگی و ناچاری شده
ماجرای خوب هر روزت گرفتاری شده

گفته بودی خودکشی هم چاره‏یی باشد ولی
مرگ هم در باورت مفهوم تکراری شده

سال ها در انتظار عشق موجودی که نیست
وقت آخر سهم تو تریاک و بیماری شده

زندگی چیزی ندارد غیر سکس و فلسفه
فکر کن دنیای تو در گُه و مرداری شده

فکر کن چاقو زدن از پشت بر پشت رفیق
بهترین نوع ستایش از وفاداری شده

هیچ چیز از ابتدا معنای آدم را نداشت
خلقت آدم برای خلق بی زاری شده

درک و پوچی واقعاً تلخ است اما چاره نیست
اشک تو جان برادر! بی سبب جاری شده


تا کنون ۳ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

POOCH:

NICE




آشنا:

انسانهای بزرگ درباره عقاید حرف می زنند
انسانهای معمولی درباره وقایع حرف می زنند
و انسانهای کوچک پشت سر دیگران حرف می زنند




سفیدچهرى:

زيباست




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *