+ - x
 » از همین شاعر
1 اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
2 هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود
3 زمانه کج روشان را به بر نکشید
4 شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد
5 یک چهرۀ جدید... و حالا به زیر خاک
6 می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
7 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
8 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
9 یک جوی آب باران در پشت کوچه دند است
10 وقتی خدا بهشت مرا آفریده بود

 » بیشتر بخوانید...
 چند روی بی خبر آخر بنگر به بام
 ای بود تو از کی نی وی ملک تو تا کی نی
 وقتی میان فاجعه و درد میشوی
 دارنده چو ترکیب طبایع آراست
 ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیاده ای
 طرز خوبان
 چو شست عشق در جانم شناسا گشت شستش را
 از دور بدیدم آن پری را
 نباشد عیب پرسیدن، ترا خانه کجا باشد
 خدا چو شمع دهد جرأت آب دیدهٔ ما را

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳

یک چهرۀ جدید... و حالا به زیر خاک
گل گفت و گل شنید... و حالا به زیر خاک

فرقی برای مرد مسافر نمی کند
از راه تا رسید... و حالا به زیر خاک

هر روز کربلا و حسینی و آدمی
هر روز یک یزید... و حالا به زیر خاک

اصلاً جنازه ها خودتان خلق گشته اید
حالا که خود شدید... و حالا به زیر خاک

دیروز فکر یار و هزاران دیار بود
امروز صد امید... و حالا به زیر خاک

صد سال شعر فلسفه و سکس و زندگی
خیرش کسی ندید... و حالا به زیر خاک

یک بیت مانده بود که آخر شود غزل
جان از تنم پرید... و حالا به زیر خاک


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *