+ - x
 » از همین شاعر
1 وقتی خدا بهشت مرا آفریده بود
2 یادش بخیر! خاطر آن کس که داغ داشت
3 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
4 تو را از آب می گیرم تو را از بین ماهی ها
5 نیستی، مریم! ببینی چشم های ساده را
6 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
7 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
8 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
9 مست ها دروغ نمی گویند
10 هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود

 » بیشتر بخوانید...
 نشانی هاست در چشمش نشانش کن نشانش کن
 به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم
 کوهکن را کوه کندن کار سنگين بوده است
 بوسه بده خویش را ای صنم سیمتن
 برداشت ما از سیاست
 خنک آنکس که چو ما شد، همه تسلیم و رضا شد
 مکن ز شانه پریشان دماغ گیسو را
 این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست
 چون عهده نمی شود کسی فردا را
 به خدایی که در ازل بوده ست

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت
بختی که در تمام جهان یک نفر نداشت

در سی و چند سال دویدن به خاطرت
جز خودکشی که هیچ خیالی به سر نداشت

یک عمر بر لبان تو لبخند آفرید
حتا به زیر خاک بدونت سفر نداشت

هر قدر هم که پوچ و پدر گفته «دَو» زدی
دشنام های تلخ تو رویش اثر نداشت

دنیا و مرگ و آخرتی را نمی شناخت
دیوانه جز تو دغدغۀ خیر و شر نداشت

اما تو اعتماد نکردی به عاشقت
یک بار امتحان ِ مجانی ضرر نداشت

اصلاً چه فرق داشت که بد بود یا نبود
یک قلب داغدیده برایت مگر نداشت؟

عاشق شدن گناه بزرگی ست همسفر!
او اشتباه کرد، به قرآن، خبر نداشت

حالا که نیست تکیه به تقدیر می کنی
دیوانه هیچ وقت قضا و قدر نداشت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *