+ - x
 » از همین شاعر
1 گاهی بر جنازۀ دختر جوانی می گریم
2 موسیچه از ضیافت باران گریخته
3 خواب پریشان و زکام و کابوس و غم عشق و نان و از این قبیل
4 لامپ ها دنیای مرا روشن نمی توانند
5 این شعر به پرنده شدن های ما ه گُل
6 گرگی بیرون می آید از غار
7 چرا به خاطر گُل هر چه خار را بوسید؟
8 می خواستم كه زنده بمانم وطن نبود
9 تا آسمان دلش سر و سامان گرفته است
10 لبِ تنهایی ات بنشین خیابان را تماشا كن

 » بیشتر بخوانید...
 همت کن
 از شهر تو رفتیم تو را سیر ندیدیم
 روی تو به رنگریز کان ماند
 بده ای کف تو را قاعده لطف افزایی
 دل بر ما شدست دلبر ما
 ای بمرده هر چه جان در پای او
 هر که ز عشاق گریزان شود
 ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام
 امروز مرا چه شد چه دانم
 ما ز یاران چشم یاری داشتیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در را كه محكم بر رویت می بندی
من دربه در میشوم
از جاكلیدی هم
تكه ای از بدن سفیدت
نمیتواند
چشمهای عاجزم را مرور كند
بر سینه بند آویخته از طنابت باران میبارد
بر كاسۀ سفالی
بر خطوط منحنی آب گیلاس
و بر كتاب ریاضی فراموش شده در صحن حویلی
فقط بر گیسوان تو باران نمی بارد
گیسوانت هر قدر خواسته باشم
بر شانه هایت باریده اند
من جیرك جمپرم را میبندم
كتاب ریاضی را در زیر بغلم جا میدهم
و خودم را به علاوۀ تو حس میكنم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *