+ - x
 » از همین شاعر
1 فرقی نمانده روز غم و شام عید را
2 دوباره خسته خسته است و سوی كار می رود
3 سرم را چُرت دربستی گرفته
4 روزی كه او به دور خودش « بیر و بار » داشت
5 آتشی بر هستی تریاك و تنباكو بكش
6 ما و تو ایم و گوش و كنار همیشه گی
7 به خیابان نگاه میكنم
8 شنا كن مسیر رودی را كه از چشم های كوه شروع شد
9 كه سرنوشت حنا داشت خون من به كف ات
10 امشب گناهكار ترینم ای آسمان!

 » بیشتر بخوانید...
 چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
 من اشتر مست شهریارم
 عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن
 ویرانه های یاد تو را گریه می کنم
 سلمک الله نیست مثل تو یاری
 هان ای طبیب عاشقان دستی فروکش بر برم
 مگو با من خدای ما چنین کرد
 ای حیله هات شیرین تا کی مرا فریبی
 نگفتمت مرو آنجا که مبتلات کنند؟
 اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

راضی به مرگ می كند این ریسمان مرا
آویخته است از وسطش آسمان مرا

صبحانه اشتهای مرا خواب خورده است
دیوانه كرده دوری بسیار نان مرا

ای شعر این قدر به سراغ دلم نیا!
یك لحظه بی خیال به حالم بمان مرا

آن قدر خسته ام كه نداده ست لحظه یی
آواز شانه های شكسته، تكان مرا

این اشك های شور تو با من چه می كنند؟
پوسانده است كوچه به زخم زبان مرا

بیرون نمی شود سرم از لاك خسته گی
تبعید كرده است به كنجی، جهان مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *