+ - x
 » از همین شاعر
1 موسیچه از ضیافت باران گریخته
2 شنا كن مسیر رودی را كه از چشم های كوه شروع شد
3 فریاد می زنم كه ای آدم ها! در نطفه بسته اند دهانم را
4 ای كاش! این قَدر تك و تنها نمی شدی
5 اگر به پای تو بستند زنگ، رقصیدی
6 لحظه های رفتنت را می زند گیتار دیوار
7 تا آسمان دلش سر و سامان گرفته است
8 سارا! لباس های كثیفم نشُسته ماند
9 به خیابان نگاه میكنم
10 فرقی نمانده روز غم و شام عید را

 » بیشتر بخوانید...
 چو سرمست منی ای جان ز درد سر چه غم داری
 رو، مسلم تراست بی کاری
 تویی نقشی که جان ها برنتابد
 من پاکباز عشقم تخم غرض نکارم
 پرتو آهی ز جیبت گل نکرد ای دل چرا
 جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را
 نباشد گر کمند موج تردستی حجابش را
 بیست و پنجم
 مسلمانان مسلمانان مرا جانی است سودایی
 پریدن از سر بامی به بامی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مثل یک بوتل ودکای پس از خوردن بود
مثل یك لكه كه افتاد به پیراهن، بود

مثل یك طفل كه در كوچه تف اش می كردند
و خیابان پرِ از له شدن و مردن بود

آه هرگز نشنیدم كه چه می خواست چه گفت
آه هرگز متوجه نشدم ... با من بود؟

گاه قربانی یك رابطۀ خونی شد
گاه زندانی عمریۀ سوء ظن بود

من اگر مُردم اگر زنده شوم یك مردَم
او اگر مُرد اگر زنده شود یك زن بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *