+ - x
 » از همین شاعر
1 یا خیره می شویم به رنگ پیاله ها
2 ببین چه سرخ چه سبز و سیاه كشته شدیم
3 گر چه هم رزم ایم اما فخر بیرق از شما
4 زمین به قبرستان منتهی می شود
5 دلت گرفته؟ از این پنجره بزن بیرون
6 روزی كه او به دور خودش « بیر و بار » داشت
7 خواب پریشان و زکام و کابوس و غم عشق و نان و از این قبیل
8 اگر به كوچه و یا خانه ریخت خونم بود
9 تلخ افتاد
10 ای كاش! این قَدر تك و تنها نمی شدی

 » بیشتر بخوانید...
 شب و هذیان و تنهایی
 عالم بچشم راز بود نو بهار غيب
 آمد ز نای دولت بار دگر نوایی
 زیر زنجیر، ای مبارز خلق
 اگر یار مرا از من غم و سودا نبایستی
 چه باشد زندگانی را بهایی
 ای شکران ای شکران کان شکر دارم از او
 فریاد خسته
 اگر تو عاشق عشقی و عشق را جویا
 روزگارت غرق دلتنگی و ناچاری شده

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۱

تا آسمان دلش سر و سامان گرفته است
گُل گُل نشسته است كه باران گرفته است

مثل دو عاشق دل و جانی، درخت هم
دست بهار را به خیابان گرفته است

از بس كه چشم هاش سیاه است « فاطمه »
انگار شهر، شام غریبان گرفته است

گلهای بی تحرك قالین و پرده نیز
از دست و پای نازك او جان گرفته است

شاید به قصد كوچۀ او می كند سفر
دیوانه یی كه راه بیابان گرفته است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *