+ - x
 » از همین شاعر
1 در را كه محكم بر رویت می بندی
2 از او فقط غبار فقط دود مانده است
3 در نان من چه ریخته بودی نمك حرام!
4 این بار بمان كه شب درازی بكند
5 كو عینكم كه بنگرم ات كو عصای من؟
6 ای كاش! این قَدر تك و تنها نمی شدی
7 موسیچه از ضیافت باران گریخته
8 هیچ چوچه سگی چرا با كفشهای من شوخی نمی كند
9 به خانه گریه می كردم گرفت آیینه « سازم » را
10 به هر كجا بروی دیگری! غریبه تری!

 » بیشتر بخوانید...
 هم دانه امید به خرمن ماند
 بی تو بسر نمی شود، با دگری می نشود
 خزان
 نه من دیگر نمی خندم
 گر از شراب دوشین در سر خمار داری
 هست کسی صافی و زیبا نظر
 بیا بر خویش پیچیدن بیاموز
 حسن را از وفا چه آزارست
 سبت سلمی بصدغیها فؤادی
 گشتم دچار گردش دوران کمک، کمک

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

می خواستم كه زنده بمانم وطن نبود
می خواستم قرار بمیرم كفن نبود

رفتم سلام دادم و گفتم كجا به خیر؟
دیدم که « شیخ » نیز به دنبال من نبود

« هرگز نمیرد آن كه دلش زنده شد به عشق »
دیدم كه واقعیّت عشق این سخن نبود



سهم منی كه تشنۀ خوشبختی تو اَم
از تو به قدر دكمۀ یك پیرهن نبود

آخر چرا ز كشتۀ من پشته ساختی
سنگین دلی كه كار تو نازك بدن نبود!


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *