+ - x
 » از همین شاعر
1 چاقوی كُند! درك نكردی كمی مرا
2 غمت بهانۀ خوبی برای خودكُشی است
3 این افعال كمكی برایت هیچ كاری نكرد
4 افتاده ایم مثل دو تا دست روی هم
5 گر چه هم رزم ایم اما فخر بیرق از شما
6 این شعر به پرنده شدن های ما ه گُل
7 هیچ چوچه سگی چرا با كفشهای من شوخی نمی كند
8 با جزئیات تازه یی برگشته بودم...
9 كوچۀ بن بستی ام آخر كه از من بگذرد؟
10 دلت گرفته؟ از این پنجره بزن بیرون

 » بیشتر بخوانید...
 ای سنایی عاشقان را درد باید درد کو
 منگنه
 هر روز پری زادی از سوی سراپرده
 زمانه فتنه هاورد و بگذشت
 همنفسی
 اگر تو عاشقی غم را رها کن
 سوگ سرود ۱
 بگذار برگردم!
 به تردستی بزن ساقی غنیمت دار قلقل را
 دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این بار بمان كه شب درازی بكند
شاعر به غمت ترانه سازی بكند

زود است كه او را « غم نان نگذارد »
بگذار كه زلف یار بازی بكند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *