+ - x
 » از همین شاعر
1 ترا یک مشت میخواهم
2 شب
3 فریاد
4 پارسی
5 باور
6 خاطره ها
7 مباد
8 آزادگی
9 غزل بدخشان
10 بدخشانم

 » بیشتر بخوانید...
 من پای همی کوبم ای جان و جهان دستی
 کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
 صوفیان در دمی دو عید کنند
 آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
 امروز بت خندان می بخش کند خنده
 سبکتری تو از آن دم که می رسد ز صبا
 سر مست الستم تو ميا در ره سيلاب
 دوران انتقالی
 یا من نعماه غیر معدود
 سوخت یکی جهان به غم آتش غم پدید نی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

درنیمه های شب
درفصل سرد وتیرۀ پائیز
درشامگاه سرد
آوازجانگدازتبه کرد خواب من
آوازچون شرر
زان سوی بحروبر
ازگوش برجگر
نقبی زد وتمام تنم سوخت پا زسر
فریاد درد ناک چنین بود:
ای برترازگمان
بخشنده- مهربان
ما دلشکسته گان
گم کرده راه
شب ها گرسنه گان
بی کفش وبی لباس
درفصل جانگداز زمستان
درشامگاه سرد
درپشت درب بستۀ آسوده خفتگان
درانتظارلقمۀ نانی
تفقدی
فریاد می زنیم
خیرات...!
اما دریغ ودرد که ازبخت واژگون
فریاد ما به گوش کسان هست نارسا
ای برترازگمان
بخشنده- مهربان
تقصیرما زچیست؟
دستان ما به خون کسان
بهرحرص وآز
خونین نگشته است
ما خانه های بیگنهان را زروی خشم
ویران نکرده ایم
یا درلباس د ین
مال ومنال خلق به غارت نبرده ایم
یا ازهراس عزل مقام ونشاط وعیش
روشنگران خلق خدارا نکشته ایم
یا چون سیه دلان نفاق افگن وشریر
دررنج دیگران پی راحت نگشته ایم
چون اشک نوردفتراعمال ما صفا ست
وزهرچه هست درخورنفرین وذم رها ست
ای برترازگمان
بخشنده- مهربان
بنگرزمین چه سخت وبلند است آسمان
تنها تویی یگانه امیدی برایمان
آخرعنایتی
ما کودکان بیگنه ایم بی بضاعتیم
ما کودکان بیگنه ایم بی بضاعتیم.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *