+ - x
 » از همین شاعر
1 بکش بر دوش یا بر دار ما را
2 نوازش
3 قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را
4 خسته
5 من چنینم او چنان اما چنینی همچنان
6 کوچه گرد
7 بی پناه بادبان
8 بی خبر
9 یک سخن در عشق دایم قابل یادآودریست:
10 دارو

 » بیشتر بخوانید...
 مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
 نیزه خورشید
 ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود
 مررت بدر فی هواه بحار
 می لعل مذابست و صراحی کان است
 فدیتک یا ذا الوحی آیاته تتری
 امروز سماع است و مدام است و سقایی
 تو استظهار آن داری که رو از ما بگردانی
 رنگ امید
 چون مرا جمعی خریدار آمدند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گشته ام از گامهای خویش خسته ای وطن
استخوان صبر من دیگر شکسته ای وطن

خانه های شهر را در پیشواز این غریب
صد دریچه باز و دروازه ست بسته ای وطن

تا نماند یک پری هم در دیار دلبری
دیو هفتاد و دو سر از بند رسته ای وطن

تا بسوزانند دستی را که میکارد چراغ
میرسند آتش به دستان دسته دسته ای وطن

از کجا همراه خواهم تا پناه من شود
پشت هر دیوار نامردی نشسته ای وطن

نیستم آنقدر در فکر شکست خود ولی
خسته گی من ترا بسیار خسته ای وطن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *