+ - x
 » از همین شاعر
1 انتقام
2 مهمان
3 افسانه تلخ
4 بیمار
5 وداع
6 نقش پنهان
7 پاییز
8 بازگشت
9 دریایی
10 یادی از گذشته

 » بیشتر بخوانید...
 شب گشت ولیک پیش اغیار
 احوال کوهکن را از بيستون بياريد
 رنگ امید
 ما می نرویم ای جان زین خانه دگر جایی
 بیا نشیمن شهباز را به گریه نشینیم
 ای همه سرگشتگان مهمان تو
 رميده آرزوهايم ز آغوش
 چه عصر است این که دین فریادی اوست
 خانه را در بی کسی طی می کنم
 دل معشوق سوزیده است بر من

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۱

یکروز بلند آفتابی
در آبی بیکران دریا
امواج ترا به من رساندند
امواج ترانه بار تنها
چشمان تو رنگ آب بودند
آن دم که ترا در آب دیدم
در غربت آن جهان بی شکل
گویی که ترا بخواب دیدم
از تو تا من سکوت و حیرت
از من تا تو نگاه و تردید
ما را می خواند مرغی از دور
می خواند بباغ سبز خورشید
در ما تب تند بوسه میسوخت
ما تشنه خون شور بودیم
در زورق آبهای لرزان
بازیچه عطر و نور بودیم
می زد ‚ می زد درون دریا
از دلهره فرو کشیدن
امواج ‚ امواج نا شکیبا
در طغیان بهم رسیدن
دستانت را دراز کردی
چون جریان های بی سرانجام
لبهایت با سلام بوسه
ویران گشتند روی لبهام
یک لحظه تمام آسمان را
در هاله ای از بلور دیدم
خود را و تو را و زندگی را
در دایره های نور دیدم
گویی که نسیم داغ دوزخ
پیچیده میان گیسوانم
چون قطره ای از طلای سوزان
عشق تو چکید بر لبانم
آنگاه ز دوردست دریا
امواج بسوی ما خزیدند
بی آنکه مرا به خویش آرند
آرام تو را فرو کشیدند
پنداشتم آن زمان که عطری
باز از گل خوابها تراوید
یا دست خیال من تنت را
از مرمر آبها تراشید
پنداشتم آن زمان که رازیست
در زاری و هایهای دریا
شاید که مرا به خویش می خواند
در غربت خود، خدای دریا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *