+ - x
 » از همین شاعر
1 یادی از گذشته
2 نقش پنهان
3 ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
4 از یاد رفته
5 دختر و بهار
6 صبر سنگ
7 افسانه تلخ
8 راز من
9 آیینه شکسته
10 صدایی در شب

 » بیشتر بخوانید...
 خوش خبر باشی ای نسیم شمال
 پریشان نسخه کرد اجزای مژگان تر ما را
 اگر امروز دلدارم درآید همچو دی خندان
 به خدمت لبت آمد به انتجاع شکر
 ای بر سر بازاری دستار چنان کرده
 آسمان آبی
 چشم مستت گر ببيند چهرۀ زرد مرا
 ای نای خوش نوای که دلدار و دلخوشی
 رحت انا من بینکم غبت کذا من عینکم
 آورد طبیب جان یک طبله ره آوردی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آه ای مردی که لبهای مرا
از شرار بوسه ها سوزانده ای
هیچ در عمق دو چشم خامشم
راز این دیوانگی را خوانده ای؟
هیچ می دانی که من در قلب خویش
نقشی از عشق تو پنهان داشتم
هیچ می دانی کز این عشق نهان
آتشی سوزنده بر جان داشتم
گفته اند آن زن زنی دیوانه است
کز لبانش بوسه آسان می دهد
آری اما بوسه از لبهای تو
بر لبان مرده ام جان میدهد
هرگزم در سر نباشد فکر نام
این منم کاینسان ترا جویم به کام
خلوتی می خواهم و آغوش تو
خلوتی می خواهم و لبهای جام
فرصتی تا بر تو دور از چشم غیر
ساغری از باده ی هستی دهم
بستری می خواهم از گلهای سرخ
تا در آن یک شب ترا مستی دهم
آه ای مردی که لبهای مرا
از شرار بوسه ها سوزانده ای
این کتابی بی سرانجامست و تو
صفحه کوتاهی از آن خوانده ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *