+ - x
 » از همین شاعر
1 خواب
2 ای ستاره ها
3 مهمان
4 دعوت
5 گمگشته
6 انتقام
7 بعد ها
8 عصیان خدایی
9 از دوست داشتن
10 در برابر خدا

 » بیشتر بخوانید...
 غزلی برای کابل و این روز هایش...
 شبی در بهار
 عید است و آخر گل و یاران در انتظار
 خطه ی سبز
 ای خفته به یاد یار برخیز
 به کوی عشق تو من نامدم که بازروم
 بارانه
 فدیتتک یا ستی الناسیه
 ساقی و سردهی ز لب یارم آرزوست
 طال ما بتنا بلاکم یا کرامی و شتنا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز آن نامه ای که دادی و زان شکوه های تلخ
تا نیمه شب بیاد تو چشمم نخفته است
ای مایه امید من ای تکیه گاه دور
هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است
شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت
احساس قلب کوچک خود را نهان کنم
بگذار تا ترانه من رازگو شود
بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم
تا بر گذشته می نگرم
عشق خویش را
چون آفتاب گمشده می آورم به یاد
می نالم از دلی که به خون غرقه گشته است
این شعر، غیر رنجش یارم به من چه داد
این درد را چگونه توانم نهان کنم
آندم که قلبم از تو بسختی رمیده است
این شعر ها که روح ترا رنج داده است
فریادهای یک دل محنت کشیده است
گفتم قفس، ولی چه بگویم که پیش از این
آگاهی از دو رویی مردم مرا نبود
دردا که این جهان فریبای نقشباز
با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود
اکنون منم که خسته ز دام فریب و مکر
بار دگر به کنج قفس رو نموده ام
بگشای در که در همه دوران عمر خویش
جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام
پای مرا دوباره به زنجیرها ببند
تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند
تا دست آهنین هوسهای رنگ رنگ
بندی دگر دوباره به پایم نیفکند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *