+ - x
 » از همین شاعر
1 عصیان
2 نقش پنهان
3 از دوست داشتن
4 شراب و خون
5 بیمار
6 خواب
7 دیدار تلخ
8 مهمان
9 بعد ها
10 صدایی در شب

 » بیشتر بخوانید...
 حلقۀ صبر
 فرهنگ آئین رزاقی بداند
 دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی
 یارم چو قدح به دست گیرد
 ای جان، چندان خوبی، نوباوه ی یعقوبی
 بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
 روزن دل! آه چه خوش روزنی
 دیگر برای شعر و غزل آفرین مگو
 میان باغ گل سرخ های و هو دارد
 چون سوی برادری بپویی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

باز کن از سر گیسویم بند
پند بس کن که نمیگیرم پند
در امید عبثی دل بستن
تو بگو تا به کی آخر تا چند
از تنم جامه برآر و بنوش
شهد سوزنده لبهایم را
تا یکی در عطشی دردآلود
به سر آرم همه شبهایم را
خوب دانم که مرا برده ز یاد
من هم از دل بکنم بنیادش
باده ای ‚ ای که ز من بی خبری
باده ای تا ببرم از یادش
شاید از روزنه چشمی شوخ
برق عشقی به دلش تافته است
من اگر تازه و زیبا بودم
او ز من تازه تری یافته است
شاید از کام زنی نوشیده است
گرمی و عطر نفسهای مرا
دل به او داده و برده است ز یاد
عشق عصیانی و زیبای مرا
گر تو دانی و جز اینست بگو
پس چه شد نامه چه شد پیغامش
خوب دانم که مرا برده ز یاد
زآنکه شیرین شده از من کامش
منشین غافل و سنگین و خموش
زنی امشب ز تو می جوید کام
در تمنای تن و آغوشی است
تا نهد پای هوس بر سر نام
عشق طوفانی بگذشته او
در دلش ناله کنان می میرد
چون غریقی است که با دست نیاز
دامن عشق ترا می گیرد
دست پیش آر و در آغوش گیر
این لبش این لب گرمش ای مرد
این سر و سینه سوزنده او
این تنش این تن نرمش ای مرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *