+ - x
 » از همین شاعر
1 کلمات
2 در خاک و خون خزیدی، حتا کفن نداری
3 تا در خودم شبیه سگی میکشم دراز
4 مرگ آ ه س ت ه زووووود می آید

 » بیشتر بخوانید...
 در میان عاشقان عاقل مبا
 ساقی فرخ رخ من جام چو گلنار بده *
 ز آب تشنه گرفته ست خشم می بینی
 رونق عهد شباب است دگر بستان را
 با آن که از صفا چو بهاری نشسته ام
 خوش بنوشم تو اگر زهر نهی در جامم
 ای سينه ات بسان گل نسترن سفيد
 من چنینم او چنان اما چنینی همچنان
 اتاک عید وصال فلا تذق حزنا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا در خودم شبیه سگی میکشم دراز
غم پرچمیست بر سر گورم در اهتزاز

من بغض چند ساله ی مردی که شام ها
خوابیده در تمام زن، از بلخ تا حجاز

افسرده گی روان مرا تلخ تر نمود
شعر و شراب و عشق نشد هیچ کارساز

جای نفس دویده مرا باد های تند
با دختری شبیه گل و زلف های باز

حالا که مرگ بستر خوابم شده چه باک
دیگر مگو عزیز! که با زندگی بساز

این سطر ها به شعر شدن میشود قریب
بن مایه اش اگر شود از جنس اعتراض

من آدمی که پرت شد از شانه های خویش
روی گلیم و حشت دنیای بچه باز
__________________________________

آرا! تمام زنده گیم را اُتو بزن
کفش مرا بگیر و به سمت برو بزن

برف آمده که زنده گی زاغ ها شود
باریده است بر سر من رنگ مو بزن

دنیای من برابر یک عکس کوچک است
تو بعد از این برون بزن از تابلو، به زن

وقتی دلت گرفت ازین روز مره گی
شب زنگ پشت زنگ بزن ها! هلو...بزنگ

آرا! ببین اتاق پر از کرم می شوم
از جنس گونه هات گلِ ناز بو بزن

حافظ همیشه طبق دلت حرف میزند
یک بار نیز سر به غم شاملو بزن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *