+ - x
 » از همین شاعر
1 باز دنیای مرا نالید و رفت
2 بعد از هزار سال دلم را بلد نشد
3 یک هفته شده مرا پریشان کردی
4 امشب به زلف های خیالم رسن شدی
5 رازی میان سینه ء من خار گشته است
6 حرفی نگفته دارم از روز آشنایی
7 امشب که در آیینه مرورم کردی
8 ساعتی خندید با خود از دم ِ یك روسپی
9 شوهرم قریه دار کوچه ماست
10 زندگی خار و خشت میخواهد

 » بیشتر بخوانید...
 دانی کامروز از چه زردم
 مستدرکات
 غزل بی ناموس
 بس که می انگیخت آن مه شور و شر
 پانزدهم
 سی و ششم
 چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
 روز طرب است و سال شادی
 هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی
 جانا نظری فرما چون جان نظرهایی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

رازی میان سینه ء من خار گشته است
دنیا به سان سایهء دیوار گشته است

هرسو هزار نالهء خاموش بیکسی
بر خاطرم چو واژه ء تکرار گشته است

رنج روان و نفرت و حرمان زنده گی
سوز دگر به قلب شرر بار گشته است

لطف خدا بهار مرا سبزتر کند
ورنه جهان چوقلب گنهکار گشته است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *