+ - x
 » از همین شاعر
1 بدرود
2 لالایی
3 بگذار برگردم!
4 فرضیه
5 گورستان
6 کبریت
7 این بار دوم است
8 حماقت
9 صدای پای من همیشه تنهاست
10 گلهای اطلسی

 » بیشتر بخوانید...
 تو نسیتی که ببینی
 دل می رود و نیست کسی داد رس ما
 ای مبدعی که سگ را بر شیر می فزایی
 ابر سیاه جامه
 خراسان
 هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست
 شعور سبز
 هر روز بامداد سلام علیکما
 اول نظر ار چه سرسری بود
 حسن را از وفا چه آزارست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ازچاله برمی خیزد
مردی که درکوچکترین انگشت انگشتری عقیق دارد
نشان می دهد دستی به دست هایی که سرم سنگ می سارند
با شهامتِ یک یاغی شکل فرار می گیرم
دربادراهی بزرگ بال می برم
وسنگ های هوایی دنبال سنگسار می آیند
به انتهای باد که می رسم
چشم هایم پرت می شود
به حلقه ی آبی می آویزم
وباانگشتری عتیق
درشبِ کوچکِ چاهی عمیق می ریزم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *