+ - x
 » از همین شاعر
1 پنجره
2 لالایی
3 خانه را در بی کسی طی می کنم
4 مرگ
5 خیابان
6 صدای پای من همیشه تنهاست
7 عکس
8 فرضیه
9 ماه کُشی
10 افتادن از چشمهایت پاییز بود

 » بیشتر بخوانید...
 بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد
 یک روز ز بند عالم آزاد نیم
 سی و سوم
 در فروبند که ما عاشق این انجمنیم
 ما انصف ندمانی، لو انکر ادمانی
 ای کعبه دری باز به روی دل ما کن
 شبی در بهار
 مقدر است که تا روح در بدن باشد
 یک دمی خوش چو گلستان کندم
 درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

غریبم! آشنای مادرم هم نیستم بگذار برگردم!
نمی بینم نمی دانم که حتی کیستم بگذار برگردم!
نه با دیروز خرسندم نه با امروز حالا هم به هر حالم
خدایا من که فردا را پذیرا نیستم بگذار برگردم!
به اسبی خسته می مانم رها کردم سوارم را و بارم را
گذشت از عاشقی صعب است اگر می ایستم بگذار برگردم!
عبوری بی عصا بی جای پا دارم و بر سقفی که سوراخ است می بارم
نمی بینم نمی دانم که سیر چیستم بگذار برگردم!
سفر سخت است فردا بی سبب پشت چراغی بی خطر مانده ست
کسی دیوارها را با کلنگی برنمی دارد
کسی دیگر نمی آید خدایا نه!
چرا دیوار من باشم
چرا من تک چراغ ایستم؟ بگذار برگردم!
تو گفتی می توانی بازگردی گفته بودی خواستی برگرد!
تو گفتی زندگی زیباست من هم زیستم بگذار برگردم!


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *