+ - x
 » از همین شاعر
1 پشت دیوار
2 پیوند
3 تردید
4 تنها
5 تو را دوست میدارم
6 چشمان تاریک
7 حرف آخر
8 حریق سرد
9 خفاش شب
10 در رزم زندگی

 » بیشتر بخوانید...
 اگر گم گردد این بی دل از آن دلدار جوییدش
 شدم از بسکه سخنور سخن از يادم رفت
 کوچه ی ما
 در دبستان بهر تحصيليم ما
 گر لب او شکند نرخ شکر می رسدش
 از آمدنم نبود گردون را سود
 کم کن طمع از جهان و می زی خرسند
 ترازوی طلایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست

نه روز و
نه آفتاب،
ما
بیرونِ زمان
ایستاده ایم
با دشنه ی تلخی
در گُرده هایِمان.



هیچ کس
با هیچ کس
سخن نمی گوید
که خاموشی
به هزار زبان
در سخن است.



در مردگانِ خویش
نظر می بندیم
با طرحِ خنده یی،
و نوبتِ خود را انتظار می کشیم
بی هیچ
خنده یی!



۱۵ فروردینِ ۱۳۵۱


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *