+ - x
 » از همین شاعر
1 سرود مردی که تنها راه می رود
2 غبار
3 بیمار
4 شبانه
5 از نفرتی لبریز
6 شعر ناتمام
7 برای شما که عشق تان زندگیست
8 راز
9 درآمیختن
10 شبانه

 » بیشتر بخوانید...
 بگیر باز تبر را... بگیر! ابراهیم!
 اگر تو نیستی در عاشقی خام
 روز شادی است بیا تا همگان یار شویم
 چون خانه روی ز خانه ما
 پرتو آهی ز جیبت گل نکرد ای دل چرا
 آفتابا بار دیگر خانه را پرنور کن
 چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
 صدره در انتظارت تا پشت در دویدم
 حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
 دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

مرا
تو
بی سببی
نیستی.

به راستی
صلتِ کدام قصیده ای
ای غزل؟
ستاره بارانِ جوابِ کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه ی تاریک؟



کلام از نگاهِ تو شکل می بندد.
خوشا نظربازیا که تو آغاز می کنی!







پسِ پُشتِ مردمکانت
فریادِ کدام زندانی ست
که آزادی را
به لبانِ برآماسیده
گُلِ سرخی پرتاب می کند؟
ورنه
این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکارِ آفتاب نیست.







نگاه از صدای تو ایمن می شود.
چه مؤمنانه نامِ مرا آواز می کنی!







و دلت
کبوترِ آشتی ست،
در خون تپیده
به بامِ تلخ.



با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی!



فروردینِ ۱۳۵۱


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *