+ - x
 » از همین شاعر
1 درآمیختن
2 مه
3 شبانه
4 برای شما که عشق تان زندگیست
5 چشمان تاریک
6 طرح
7 تعویذ
8 رُکسانا
9 از مرز انزوا
10 میلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد

 » بیشتر بخوانید...
 یا رشا فدیته من زمن رایته
 کارت معافیت
 ای دل چه اندیشیدۀ در عذر آن تقصیر ها؟
 خسته
 بنگر آن ماه روی باده فروش
 ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی
 هیچ خمری بی خماری دیده ای
 صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
 دامن کشان همی شد در شرب زرکشیده
 عشق عاشق را ز غیرت نیک دشمن رو کند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دیری ست تا سوزِ غریبِ مهاجم
پا سست کرده است،

و اکنون
یالِ بلند یابویی تنها
که در خلنگزارِ تیره
به فریادِ مرغی تنها
گوش می جُنباند
جز از نسیمِ مهربانِ ولایت
آشفته نمی شود.



من این را می دانم، برادران!
من این را می بینم
هر چند
میانِ من و خلنگزارانِ خاموش
اکنون
بناهای آسمان سای است و
درّه های غریو
که گیاه و پرنده
در آن
رویش و پروازِ حسرت است.







بر آسمان
اما
سرودی بلند می گذرد
با دنباله ی طنین اش، برادران!
من این جا پا سفت کرده ام که همین را بگویم
اگر چند
دور از آن جای که می باید باشم
زندانیِ سرکشِ جانِ خویشم و
بی من
آفتاب
بر شالیزارانِ دره ی زیراب
غریب و دلشکسته می گذرد.







بر آسمان سرودی بلند می گذرد
با دنباله ی طنین اش، برادران!
من این جا مانده ام از اصلِ خود به دور
که همین را بگویم؛
و بدین رسالت
دیری ست
تا مرگ را
فریفته ام.



بر آسمان
سرودی بلند می گذرد.



۳۱ شهریورِ ۱۳۵۱


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *