+ - x
 » از همین شاعر
1 غریبانه
2 شعر ناتمام
3 دیدار واپسین
4 انتظار
5 شعری که زندگیست
6 ترانه تاریک
7 دیوارها
8 مرغ باران
9 با سماجت یک الماس
10 صبر تلخ

 » بیشتر بخوانید...
 ز شمس دین طرب نوبهار بازآید
 ای دیده ز نم زبون نگشتی
 گستاخ مکن تو ناکسان را
 نگارا مردگان از جان چه دانند
 تو جانا بی وصالش در چه کاری
 بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز
 رخ ها بنگر تو زعفرانی
 قلب همت
 چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم
 کار مرا چو او کند کار دگر چرا کنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من کلامِ آخرین را
بر زبان جاری کردم
همچون خونِ بی منطقِ قربانی
بر مذبح

یا همچون خونِ سیاوش
(خونِ هر روزِ آفتابی که هنوز برنیامده است
که هنوز دیری به طلوع اش مانده است
یا که خود هرگز برنیاید).



همچون تعهدی جوشان
کلامِ آخرین را
بر زبان
جاری کردم
و ایستادم
تا طنین اش
با باد
پرت افتاده ترین قلعه ی خاک را
بگشاید.







اسمِ اعظم
(آنچنان
که حافظ گفت)
و کلامِ آخر
(آنچنان
که من می گویم).



همچون واپسین نفسِ بره یی معصوم
بر سنگِ بی عطوفتِ قربانگاه جاری شد



و بوی خون
بی قرار
در باد
گذشت.



۲۰ مهرِ ۱۳۵۱


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *