+ - x
 » از همین شاعر
1 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
2 آن منظر فیض صبحگاهی بنگر
3 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
4 امروز که عصر علم و فرهنگ بود
5 چون در کف روزگار گشتیم زبون
6 بر قله ی کهسار، درختی برپاست
7 عزیزان چون بدان ساحل رسیدند
8 بیا ساقی بده آن جام گلرنگ
9 آن نیمه ی نان که بینوایی یابد
10 چو از دل عشق رفت آزار آید

 » بیشتر بخوانید...
 رفتم به چمن تا که بگيرم خبر گل
 کسی در بندغفلت مانده ای چون من ندید اینجا
 کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر
 تن کهنه قصر بلخم
 اندر قمارخانه چون آمدی به بازی
 آن ماه همی تابد بر چرخ و زمین یا نی
 آلیس
 مختار من
 تعال یا مدد العیش و السرور تعال
 در خرابات مغان گر گذر افتد بازم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیا ساقی بده آن جام گلرنگ
که زد بر شیشه ی من آسمان سنگ
به صد صحرا نمی گنجد غم دل
چه سان گنجایش در سینه ی تنگ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *