+ - x
 » از همین شاعر
1 چو گم شد پرتو عشق از دل من
2 یارب سوزی که جسم و جان را سوزم
3 آن منظر فیض صبحگاهی بنگر
4 چو از دل عشق رفت آزار آید
5 دل در غم عشق تو برومند بود
6 آن فر و شکوه کبریاییت چه شد؟
7 گر خاک در یار نفروختیم گذشت
8 ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست
9 بر قله ی کهسار، درختی برپاست
10 چه باشد زندگانی را بهایی

 » بیشتر بخوانید...
 فراموشی مقام خاص باشد اهل تمکين را
 می بسازد جان و دل را بس عجایب کان صیام
 نبود چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو
 استاده باش روی گپت از اول نگو
 در نان من چه ریخته بودی نمك حرام!
 سرنوشت هرچه سگ دیدم به من سر می خورد
 تمام كوچه ها
 استاده بود پیکر بودای بامیان
 پرنده
 درخت بارور، سلام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یارب به کسانی که جگر سوخته اند
یک عمر متاع درد اندوخته اند
خاکم به هوای آن جوانمردان کن
کز هر چه بجز تو دیده بردوخته اند


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

Mohammad:

با سلام و درود بیکران بدرود .




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *