+ - x
 » از همین شاعر
1 چو از دل عشق رفت آزار آید
2 هر ذره ی خاک من زبانی دارد
3 ای مرغ شباهنگ دل انگیز، بنال
4 دانی که شبان چه فتنه آغاز کند
5 ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست
6 افسوس که زندگی دمی بود و غمی
7 دی شاخ شکوفه در چمن می خندید
8 از ابر سیاه لعل و گهر می ریزد
9 یارب سوزی که جسم و جان را سوزم
10 این سنگ ملون که گهر می نامند

 » بیشتر بخوانید...
 روی تو به رنگریز کان ماند
 هر یک چندی یکی برآید که منم
 ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن
 عشق تو آورد قدح پر ز بلای دل من
 بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت
 به شکرخنده اگر می ببرد جان ز کسی
 چو نبود غير او اندر ميانه
 افسانه من
 کرزیا! چشم ترا صدقه که گریان می کند

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

کشتند بشر را که سیاست این است
کردند جهان تبه که حکمت این است
در کسوت خیرخواهی نوع بشر
زادند چه فتنه ها، مهارت این است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *