+ - x
 » از همین شاعر
1 از بس خوش و مست و دلربا می آیی
2 چه باشد زندگانی را بهایی
3 در باغ جهان تو هم گل زیبایی
4 ای سرو روان که نخل امید منی
5 افسوس که زندگی دمی بود و غمی
6 شب است ساقی! ساغرت کو؟
7 چو گم شد پرتو عشق از دل من
8 چون در کف روزگار گشتیم زبون
9 این صبح همان و آن شب تار همان
10 ما مرغ اسیر بی پر و بال توییم

 » بیشتر بخوانید...
 ما که باده ز دست یار خوریم
 آشتی
 بی تو یک شب دختر رویا شدم
 اگر الطاف شمس الدین بدیده برفتادستی
 هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگار
 دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن
 بکت عینی غداه البین دمعا
 حرام گشت از این پس فغان و غمخواری
 علی اهل نجد الثنا و سلام
 مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از مرگ نترسم که مددکار من است
در روز پسین مونس و غمخوار من است
اجداد مرا برده به سر منزل خاک
این مرکب خوشخرام رهوار من است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *