+ - x
 » از همین شاعر
1 صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش
2 راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
3 تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
4 من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
5 گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
6 عیشم مدام است از لعل دلخواه
7 غم زمانه که هیچش کران نمی بینم
8 صبا به تهنیت پیر می فروش آمد
9 نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید
10 روشنی طلعت تو ماه ندارد

 » بیشتر بخوانید...
 نه آتش های ما را ترجمانی
 ای جان و جهان چه می گریزی
 صبحگاه مراد
 جز لطف و جز حلاوت خود از شکر چه آید
 هر نفسی تازه ترم کز سر روزن بپرم
 کار به پیری و جوانیستی
 پیام کرد مرا بامداد بحر عسل
 ما ز یاران چشم یاری داشتیم
 از چشم پرخمارت دل را قرار ماند
 درخت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی
هر جا که روی زود پشیمان به درآیی
هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوش
آدم صفت از روضه رضوان به درآیی
شاید که به آبی فلکت دست نگیرد
گر تشنه لب از چشمه حیوان به درآیی
جان می دهم از حسرت دیدار تو چون صبح
باشد که چو خورشید درخشان به درآیی
چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت
کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآیی
در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد
وقت است که همچون مه تابان به درآیی
بر رهگذرت بسته ام از دیده دو صد جوی
تا بو که تو چون سرو خرامان به درآیی
حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مه رو
بازآید و از کلبه احزان به درآیی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *