+ - x
 » از همین شاعر
1 یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان
2 شاهدان گر دلبری زین سان کنند
3 دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
4 خیال روی تو در هر طریق همره ماست
5 مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
6 فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
7 گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
8 رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
9 غم زمانه که هیچش کران نمی بینم
10 دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را

 » بیشتر بخوانید...
 یا ملک المبعث والمحشر
 روزی تو مرا بینی میخانه درافتاده
 به تازگی نکشد عافیت دماغ مرا
 خلوتی كو كه خیالات تو آنجا ببرم
 از شهنشه شمس دین من ساغری را یافتم
 خط آفتاب
 خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست
 راه گم کرده و با رویی چو ماه آمده ای
 به باغ بلبل از این پس نوای ما گوید
 خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سلامی چو بوی خوش آشنایی
بدان مردم دیده روشنایی
درودی چو نور دل پارسایان
بدان شمع خلوتگه پارسایی
نمی بینم از همدمان هیچ بر جای
دلم خون شد از غصه ساقی کجایی
ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا
فروشند مفتاح مشکل گشایی
عروس جهان گر چه در حد حسن است
ز حد می برد شیوه بی وفایی
دل خسته من گرش همتی هست
نخواهد ز سنگین دلان مومیایی
می صوفی افکن کجا می فروشند
که در تابم از دست زهد ریایی
رفیقان چنان عهد صحبت شکستند
که گویی نبوده ست خود آشنایی
مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع
بسی پادشایی کنم در گدایی
بیاموزمت کیمیای سعادت
ز همصحبت بد جدایی جدایی
مکن حافظ از جور دوران شکایت
چه دانی تو ای بنده کار خدایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *