+ - x
 » از همین شاعر
1 مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
2 طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
3 نوش کن جام شراب یک منی
4 زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
5 دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور
6 دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
7 مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
8 ای آفتاب آینه دار جمال تو
9 دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
10 بیا که قصر امل سخت سست بنیادست

 » بیشتر بخوانید...
 بیا تا نرد را شاهانه بازیم
 ای از ورای پرده ها تاب تو تابستان ما
 ای وصل تو آب زندگانی
 دیدی که چه کرد آن یگانه
 تو نور دیده جان یا دو دیده مایی
 ای یار یگانه چند خسبی
 نفس آشفته می دارد چوگل جمعیت ما را
 شوی چو واقف راز قدم بدانکه قديمی
 چهل و سوم
 سکهء غم که بنام من شيدا زده باز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
دل که آیینه شاهیست غباری دارد
از خدا می طلبم صحبت روشن رایی
کرده ام توبه به دست صنم باده فروش
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج
نروند اهل نظر از پی نابینایی
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان
ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی
جوی ها بسته ام از دیده به دامان که مگر
در کنارم بنشانند سهی بالایی
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام می ام نیست به کس پروایی
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت
بر در میکده ای با دف و نی ترسایی
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *