+ - x
 » از همین شاعر
1 جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
2 بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
3 نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
4 می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان
5 خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست
6 دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم
7 دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد
8 یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
9 ما ز یاران چشم یاری داشتیم
10 به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است

 » بیشتر بخوانید...
 بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان ها سم
 عاشقی و بیوفایی کار ماست
 قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را
 یکی گولی همی خواهم که در دلبر نظر دارد
 فصل وصل
 یار شو و یار بین دل شو و دلدار بین
 از باغ تا بن بست
 ای سرو ناز حسن که خوش می روی به ناز
 تازه شد از او باغ و بر من
 موعظه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی
سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی
دردمندان بلا زهر هلاهل دارند
قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی
رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم
شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی
دیده ما چو به امید تو دریاست چرا
به تفرج گذری بر لب دریا نکنی
نقل هر جور که از خلق کریمت کردند
قول صاحب غرضان است تو آن ها نکنی
بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد
از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی
حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر
که دعایی ز سر صدق جز آن جا نکنی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *