+ - x
 » از همین شاعر
1 ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
2 به جان او که گرم دسترس به جان بودی
3 چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت
4 طایر دولت اگر باز گذاری بکند
5 ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید
6 برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز
7 ما بی غمان مست دل از دست داده ایم
8 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
9 چو گل هر دم به بویت جامه در تن
10 آن کس که به دست جام دارد

 » بیشتر بخوانید...
 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
 ذهن کوچه گشت
 قصیده ی نور
 گر از شراب دوشین در سر خمار داری
 روز پایان جهان
 چه دلشادم به دلدار خدایی
 دردم از یار است و درمان نیز هم
 چرخ فلک با همه کار و کیا
 خدمت بی دوستی را قدر و قیمت هست نیست
 راز را اندر میان نه وامگیر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
گر چه ماه رمضان است بیاور جامی
روزها رفت که دست من مسکین نگرفت
زلف شمشادقدی ساعد سیم اندامی
روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل
صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی
مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد
که نهاده ست به هر مجلس وعظی دامی
گله از زاهد بدخو نکنم رسم این است
که چو صبحی بدمد در پی اش افتد شامی
یار من چون بخرامد به تماشای چمن
برسانش ز من ای پیک صبا پیغامی
آن حریفی که شب و روز می صاف کشد
بود آیا که کند یاد ز دردآشامی
حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد
کام دشوار به دست آوری از خودکامی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *