+ - x
 » از همین شاعر
1 بگو
2 از برای تو
3 بسوز
4 مست شبرو
5 بازآی

 » بیشتر بخوانید...
 برخیز تا شراب به رطل و سبو خوریم
 سی و چهارم
 تا آرزوی دیدن تو می شود غزل
 غم عشق تو از غمها نجاتست
 ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
 چون حاصل آدمی در این شورستان
 ای شاه تو ترکی عجمی وار چرایی
 لشکر مژگان
 چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش
 ای گشته دلت چو سنگ خاره

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بازآی كه چون برگ خزانم رخ زردی است
با یاد تو دم ساز دل من دم سردی است

گر رو به تو آورده ام از روی نیازی است
ور دردسری می دهمت از سر دردی است

از راهروان سفر عشق درین دشت
گلگونه سرشكیست اگر راهنوردى است

در عرصه اندیشه من با كه توان گفت
سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردى است

غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد
جز درد كه دانست كه این مرد چه مردی است

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بیدرد ندانی كه چه دردی است؟

چون جام شفق موج زند خون به دل من
با این همه دور از تو مرا چهره زردی است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *