+ - x
 » از همین شاعر
1 منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
2 عمریست تا به راه غمت رو نهاده ایم
3 دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
4 وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
5 گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت
6 تو را که هر چه مراد است در جهان داری
7 قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
8 مقام امن و می بی غش و رفیق شفیق
9 ما را ز خیال تو چه پروای شراب است
10 صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن

 » بیشتر بخوانید...
 مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم
 دوستت میدارم ای زخم زرد!
 من و تو دوش شب بیدار بودیم
 سادگی باغی ست طبع عافیت آهنگ را
 آواره تر از باد
 وداع
 ای تو آب زندگانی فاسقنا
 آن نیمه ی نان که بینوایی یابد
 بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم
 بهانه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سحرگاهان که مخمور شبانه
گرفتم باده با چنگ و چغانه
نهادم عقل را ره توشه از می
ز شهر هستیش کردم روانه
نگار می فروشم عشوه ای داد
که ایمن گشتم از مکر زمانه
ز ساقی کمان ابرو شنیدم
که ای تیر ملامت را نشانه
نبندی زان میان طرفی کمروار
اگر خود را ببینی در میانه
برو این دام بر مرغی دگر نه
که عنقا را بلند است آشیانه
که بندد طرف وصل از حسن شاهی
که با خود عشق بازد جاودانه
ندیم و مطرب و ساقی همه اوست
خیال آب و گل در ره بهانه
بده کشتی می تا خوش برانیم
از این دریای ناپیداکرانه
وجود ما معماییست حافظ
که تحقیقش فسون است و فسانه


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *