+ - x
 » از همین شاعر
1 بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
2 شراب بی غش و ساقی خوش دو دام رهند
3 خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
4 هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمایل
5 ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
6 ای که مهجوری عشاق روا می داری
7 چو گل هر دم به بویت جامه در تن
8 حال خونین دلان که گوید باز
9 خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
10 به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود

 » بیشتر بخوانید...
 به كسانی كه می شناسم!
 مرغ اندیشه که اندر همه دل ها بپری
 دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور
 که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی
 یک ناگهان
 آخر مراعاتی بکن مر بی دلان را ساعتی
 عاشق چو منی باید می سوزد و می سازد
 شب آنقَدر شب است كه ترسانده زاغ را
 شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را
 مندیش از آن بت مسیحایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

وصال او ز عمر جاودان به
خداوندا مرا آن ده که آن به
به شمشیرم زد و با کس نگفتم
که راز دوست از دشمن نهان به
به داغ بندگی مردن بر این در
به جان او که از ملک جهان به
خدا را از طبیب من بپرسید
که آخر کی شود این ناتوان به
گلی کان پایمال سرو ما گشت
بود خاکش ز خون ارغوان به
به خلدم دعوت ای زاهد مفرما
که این سیب زنخ زان بوستان به
دلا دایم گدای کوی او باش
به حکم آن که دولت جاودان به
جوانا سر متاب از پند پیران
که رای پیر از بخت جوان به
شبی می گفت چشم کس ندیده ست
ز مروارید گوشم در جهان به
اگر چه زنده رود آب حیات است
ولی شیراز ما از اصفهان به
سخن اندر دهان دوست شکر
ولیکن گفته حافظ از آن به


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *