+ - x
 » از همین شاعر
1 ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی
2 در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
3 کتبت قصۀ شوقی و مدمعی باکی
4 انت روائح رند الحمی و زاد غرامی
5 دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
6 بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن
7 در سرای مغان رفته بود و آب زده
8 روزگاریست که ما را نگران می داری
9 ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم
10 کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن

 » بیشتر بخوانید...
 خیام اگر ز باده مستی خوش باش
 خیز صبوحی کن و درده صلا
 شبانه
 سوی لبش هر آنک شد زخم خورد ز پیش و پس
 روزگاری شد که در میخانه خدمت می کنم
 بازی
 آنک چنان می رود ای عجب او جان کیست
 پادگان
 مات خود را صنما مات مکن
 نماز شام غریبان چو گریه آغازم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید
گفت با این همه از سابقه نومید مشو
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک
از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو
تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار
تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو
گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش
دور خوبی گذران است نصیحت بشنو
چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن
بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق
خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *