+ - x
 » از همین شاعر
1 زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
2 باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
3 طفیل هستی عشقند آدمی و پری
4 مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
5 خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
6 ای که مهجوری عشاق روا می داری
7 ساقیا آمدن عید مبارک بادت
8 در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
9 صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
10 دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست

 » بیشتر بخوانید...
 عزت سرخ
 از بار درد سرو قدم بی نمود شد
 نهان اندر دو حرفی سر کار است
 دیگر نمانده تاب فراق تو در سرم
 آینه چینی تو را با زنگی اعشی چه کار
 امروز روز قتل بسر ميرسد مرا
 کسی کو را بود خلق خدایی
 حسن خدایی
 شراب داد خدا مر مرا تو را سرکا
 تتار اگر چه جهان را خراب کرد به جنگ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان
هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان
مه جلوه می نماید بر سبز خنگ گردون
تا او به سر درآید بر رخش پا بگردان
مر غول را برافشان یعنی به رغم سنبل
گرد چمن بخوری همچون صبا بگردان
یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمست
در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان
ای نور چشم مستان در عین انتظارم
چنگ حزین و جامی بنواز یا بگردان
دوران همی نویسد بر عارضش خطی خوش
یا رب نوشته بد از یار ما بگردان
حافظ ز خوبرویان بختت جز این قدر نیست
گر نیستت رضایی حکم قضا بگردان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *