+ - x
 » از همین شاعر
1 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
2 خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
3 روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
4 خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم
5 که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی
6 دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
7 گفتا برون شدی به تماشای ماه نو
8 شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
9 نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
10 دست از طلب ندارم تا کام من برآید

 » بیشتر بخوانید...
 خاکسار تو تپیدن کند آغاز چرا
 چو از دل عشق رفت آزار آید
 سونامی فریاد
 امروز سرکشان را عشقت جلوه کردن
 امروز جمال تو سیمای دگر دارد
 اگر تو جان ندهی می برد ملاحت يار
 چو عشقش برآرد سر از بی قراری
 وقت آن شد که ز خورشید ضیایی برسد
 خربزه خربزه ره دید، رنگ می گیره
 ساقی و سردهی ز لب یارم آرزوست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر چه ما بندگان پادشهیم
پادشاهان ملک صبحگهیم
گنج در آستین و کیسه تهی
جام گیتی نما و خاک رهیم
هوشیار حضور و مست غرور
بحر توحید و غرقه گنهیم
شاهد بخت چون کرشمه کند
ماش آیینه رخ چو مهیم
شاه بیدار بخت را هر شب
ما نگهبان افسر و کلهیم
گو غنیمت شمار صحبت ما
که تو در خواب و ما به دیده گهیم
شاه منصور واقف است که ما
روی همت به هر کجا که نهیم
دشمنان را ز خون کفن سازیم
دوستان را قبای فتح دهیم
رنگ تزویر پیش ما نبود
شیر سرخیم و افعی سیهیم
وام حافظ بگو که بازدهند
کرده ای اعتراف و ما گوهیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *