+ - x
 » از همین شاعر
1 من و انکار شراب این چه حکایت باشد
2 حال دل با تو گفتنم هوس است
3 صبح است و ژاله می چکد از ابر بهمنی
4 خط عذار یار که بگرفت ماه از او
5 به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
6 هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
7 حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
8 گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
9 گر چه ما بندگان پادشهیم
10 طایر دولت اگر باز گذاری بکند

 » بیشتر بخوانید...
 خواهم که روم زین جا پایم بگرفتستی
 به لوح نرد محبت به ششدر اندر و ماتم
 شهوت که با تو رانند صدتو کنند جان را
 گویند بهشت و حور و کوثر باشد
 گویند مرا که دوزخی باشد مست
 قدح شکست و شرابم نماند و من مخمور
 بیا با هم سخن از جان بگوییم
 سُهشی
 سر سرگشته ام سامان نداره

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

غم زمانه که هیچش کران نمی بینم
دواش جز می چون ارغوان نمی بینم
به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت
چرا که مصلحت خود در آن نمی بینم
ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر
چرا که طالع وقت آن چنان نمی بینم
نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار
که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم
بدین دو دیده حیران من هزار افسوس
که با دو آینه رویش عیان نمی بینم
قد تو تا بشد از جویبار دیده من
به جای سرو جز آب روان نمی بینم
در این خمار کسم جرعه ای نمی بخشد
ببین که اهل دلی در میان نمی بینم
نشان موی میانش که دل در او بستم
ز من مپرس که خود در میان نمی بینم
من و سفینه حافظ که جز در این دریا
بضاعت سخن درفشان نمی بینم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *