+ - x
 » از همین شاعر
1 هاتفی از گوشه میخانه دوش
2 برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
3 تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
4 چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
5 مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
6 می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان
7 دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد
8 اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
9 فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
10 می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی

 » بیشتر بخوانید...
 تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون
 اگر دانا دل و صافی ضمیر است
 همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم
 تبار وسوسه ها
 دوش عشق شمس دین می باختیم
 گنگ بودی و کس نمی فهمید آن طرف های شور و حال ترا
 سر ها برید و تیغ قضا را بهانه ساخت
 غزل آخرین انزوا
 یک دامن بهار
 دامن کشان همی شد در شرب زرکشیده

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

غم زمانه که هیچش کران نمی بینم
دواش جز می چون ارغوان نمی بینم
به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت
چرا که مصلحت خود در آن نمی بینم
ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر
چرا که طالع وقت آن چنان نمی بینم
نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار
که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم
بدین دو دیده حیران من هزار افسوس
که با دو آینه رویش عیان نمی بینم
قد تو تا بشد از جویبار دیده من
به جای سرو جز آب روان نمی بینم
در این خمار کسم جرعه ای نمی بخشد
ببین که اهل دلی در میان نمی بینم
نشان موی میانش که دل در او بستم
ز من مپرس که خود در میان نمی بینم
من و سفینه حافظ که جز در این دریا
بضاعت سخن درفشان نمی بینم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *