+ - x
 » از همین شاعر
1 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
2 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
3 عاقبت مثل سگی، روی سرک خواهی مرد
4 نیستی، مریم! ببینی چشم های ساده را
5 شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد
6 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
7 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
8 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
9 چاقو بزن! بریزان، از سینه آه آدم
10 بگذارمان که نشه ی آدم دبل شود

 » بیشتر بخوانید...
 ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان
 تابستان
 آن که شمشیر ستم بر سر ما آخته است
 ای درد تو آرام دل من
 آنکه از جمله خاص است بيار
 آواره
 اشکی بر گور بیگناهان بالابلوک
 کی ز جهان برون شود جزو جهان هله بگو
 جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
 بسوزد مومن از سوز و جودش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

زمانه کج روشان را به بر نکشید
دلدار من!
زمین تخم مرغی ست
گندیده
که دور سر من می چرخد
پس از آن که تو را در آغوش گرفته بود
مصراع بعدی یادم نیست
اما
پدرانم بابه خارکش بوده اند
شب ها خار می خوردیم و روزها خار می ریدیم
شب و روزها خار می خوریدیم
سده های بعد
در یک بامداد
وقتی صدای اذان از منارۀ مسجدی برمی خاست
ما خار شده بودیم
خاری که هرگز چشم افلاک را ندیده بود
دلدار من!
من خاری هستم
فروافتاده از چشم آسمانی
که هرگز کج روشان را به بر نکشید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *