+ - x
 » از همین شاعر
1 سیه چارد سرم افکنده منبر
2 برآنم تا که از تو دل بگیرم
3 شب چله
4 چشمان مرا به بلخ زیبا ببرید
5 نسیمی مژده یی آورده امشب
6 تا نفس های تو اینگونه وزیدن دارد
7 زپیراهن تنت را گر ربایم
8 اگر میشد که دود سوختن را گریه میکردم
9 افسوس که من جدا زخاکت مردم
10 تا آرزوی دیدن تو می شود غزل

 » بیشتر بخوانید...
 بر فراز بلند ترین کوه رفتم
 نبشتست خدا گرد چهره دلدار
 هنوز قامت مستت روان زیباییست
 تو هر روزی از آن پشته برآیی
 هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری
 از دوست داشتن
 الا حریم لیلی، علیکم سلامی
 آمد خیال آن رخ چون گلستان تو
 ما بی غمان مست دل از دست داده ایم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خویش را تا در تو پیوندی زدم افگار شد
شاخه یی در نیمه رُستن زرد گشت و زار شد
شکوَه از شمشاد تو بر بید مجنون می برم
چُنکه از تو دل نبردن، ترس بود و دار شد

9-4-1391


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *